از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
براي گم کردن خويش
رها شدن از کم و بيش
براي در خود گم شدن
جدا از اين دنيا شدن
بهانه ي گريه مي خوام
بهانه ي فرياد زدن
بيا تو باش اي مهربان
بهانه ي گريه ي من
از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من ديگه هيچي نمونده
يه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هواي گريه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمي شه
درد سکوت درمون نمي شه
بخون برام از پشت شيشه
درد سکوت درمون نمي شه
از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:6  توسط تنهاي
|
چه
دليلي داره زنده بودن
.
وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .
وقتي دلي نداري براي سپردن .
حتي تني براي زخم خوردن .
چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .
اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .
چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني
زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .
آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم
خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا
چرا
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:47  توسط تنهاي
|
ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط تنهاي
|

انتظار
واژه ی غریبی است
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم
برای ورودت ای عشق
.
وقتی که به یادت می افتم
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:36  توسط تنهاي
|
معني دوستت دارم يعني چه؟
« د» : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند
« و» : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد
«س» : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني
«ت» : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم
«ت» : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست.
«د» : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام
«آ» : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري
«ر» : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد
«م» : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:20  توسط تنهاي
|
در حسرت چشم تو دل ماه شکست
چشمان هزار ینچه در راه شکست
تو رفتی و دلم بعد تو مثل بلور
افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست
زندگی یک آونگ است بین آه و حسرت و تبسم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:24  توسط تنهاي
|
بي تو ازدست رفته ام
بي تو ساز شكسته ام
بي تو از پشت اين دريچه سبز
افق زرد خسته ام بي تو
بي تو من در خليج چشمانت
ني در گل نشسته ام بي تو
بي تو در فصل زعفراني عمر
بي تو، بي تو، شكسته ام بي ت
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:6  توسط تنهاي
|
کسي درد خنديدنم را نفهميد
و از ريشه پوسيدنم را نفهميد
همان اول راه او از من جدا شد
که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد
زمين و زمان پشت سر ميزد اما
کسي بر زمين خوردنم را نفهميد
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:40  توسط تنهاي
|
شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم
تو رفتي,خنده هم رفته, گل خوشخند زيبايم
جوابم را ندادي تا بدانم دوستم داري
بدون تو همه در بند افسوس و دريغايم
دلم را با خودت بردي, ولي هرگز ندانستي
كه من بي بودن تو, بي سرو بي دست و بي پايم
سحر گاه وداع تو , دعا كردم كه بر گردي
شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر ميكني
قصه هاي كهنه ام را موبه مو از بر ميكني
كاش اي تنها اميد زندگي
ميتوانستم فراموشت كنم
يا شبي در آتش سوزان دل
در نهيب سينه خاموشت كنم
كاش احساس نياز ديدنت
چون وجودت از وجودم دور بود
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:47  توسط تنهاي
|

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
**
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:2  توسط تنهاي
|
چقدر سخت است لحظه هاي تكرار
لحظه هايي كه درگير اجبارند
بي انكه مي خواهي مي ايند
با انكه مي خواهي نمي روند
وچقدر تنهاست دلي كه اسير تكرار شود
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:2  توسط تنهاي
|
خيلي سخته يکي رو دوست داشته باشي؛ولي خودت رو لايقش ندوني تا بهش برسي.
خيلي سخته تولد يکي رو هيچ وقت فراموش نکني؛ولي گرفتن هديه اي که لايقش هست رو پيدا نکني تا بهش بگي که همه آدمها فراموش کار نيستند.
خيلي سخته که ناخواسته ازکسي که دوستش داري جدا شي و اون موقع خواسته باشي که بهش بفهموني که هميشه بر خاطرات غبار نميشنه.
خيلي سخته که خواسته باشي يکي ديگه فراموشت کنه؛ولي خودت نتونسته باشي که از يادش ببري.
خيلي سخته که به کسي پيغامي بدي،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشي حرفي بزني،چونکه اون در جوابت ميگه که"مگه خودت اينجوري نخواستي."
خيلي سخته که اسمي رو که خيلي دوست داري،بشنوي؛ولي خودت رو به نشنيدن بزني.
خيلي سخته که تنها شماره تلفني که تو ذهنت حک شده، داشته باشي؛ولي نتونسته باشي که با اون شماره تماس بگيري.
خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي؛ولي نتونسته باشي بهش بگي.
خيلي سخته که تو اوج تنهائي بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولي نخواهي که کسي از اين موضوع خبردار شه.
خيلي سخته که آينده ات رو در گرو رسيدن به کسي دونسته باشي؛ولي نتونسته باشي بهش برسي.
خيلي سخته که آدمي روحتي يه بار دل سير نديده باشي و فقط تو خواب ببيني و بعد هم بهش بگي که عاشقش شدي واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه.











+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:47  توسط تنهاي
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:12  توسط تنهاي
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:7  توسط تنهاي
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:45  توسط تنهاي
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:39  توسط تنهاي
|
خدايا !
عشق انسانها به يکديگر معجزه توست
شگفتي هاي طبيعت هم موهبت توست.
به باد و باران ، آتش و خاک مي نگرم و نجوا ميکنم :
قلب من ، معبد هستي ست
که محراب عشق خدا آن را مزين کرده است.
آيا وجود همين قلب ،
بزرگترين معجزه خدانيست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:21  توسط تنهاي
|